close
تبلیغات در اینترنت
خاطرات استقلالی

آمار سایت
آمار مطالب
کل مطالب : 986
کل نظرات : 178
آمار کاربران
افراد آنلاین : 2
تعداد اعضا : 702

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 53
باردید دیروز : 195
گوگل امروز : 0
گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 53
بازدید ماه : 5,595
بازدید سال : 38,502
بازدید کلی : 1,884,150
اطلاعات کاربری

عضو شويد

نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
موضوعات
خبرنامه
براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

مطالب پربازدید
مطالب تصادفی
لینک دوستان
  • دانلود ها
  • آپلود سنتر آپلود فست
  • نیک موزیک
  • ایران تمپ
  • دانلود ها
  • طوفانی
  • ابدانان ابی
  • دانلود كليپ
  • خرید ساعت مچی مردانه زنانه دخترانه اصل
  • خبرگزاری نایک فوتبال
  • فرهاد مجیدی
  • کاپیتان فرهاد مجیدی
  • دانلود نمونه سوال و جزوات درسی
  • وبلاگ هواداران استقلال و فرهاد مجیدی
  • کیف پول آلوما والت
  • دهکده عاشقان فرهاد مجیدی
  • عاشقان فرهاد مجیدی/شماره7
  • گالری تصاویر استقلالی
  • !هواداران فرهاد مجیدی کلیک کنن
  • !هواداران فرهاد مجیدی کلیک کنن
  • عاشقان فرهاد مجیدی
  • وب هواداران فرهاد مجیدی
  • ورود لنگیا ممنوع
  • تصاویر استقلالی
  • تبادل لینک اتوماتیک
  • ساعت مچی کاسیو
  • wwe2014
  • لنگر دانلود
  • اس اس نیوز
  • افزایش قد تضمینی
  • خرید گوشی موبایل
  • خرید سریال مختارنامه
  • خرید تبلت سامسونگ
  • کرم گونه گذار مروارید
  • دانلود کتاب
  • خرید ساعت دیواری
  • کفش لاغری
  • تو اس اس
  • گیرنده دیجیتال
  • هندزفری تغییر صدا
  • خرید تبلت سونی
  • کرم موبر دائمی باله آ
  • به روزترین سایت موسیقی در ایران
  • گالري عكس
  • سایت ارایشی وتفریحی
  • خرید گوشی موبایل
  • پارساباد پی سی
  • آرتا پي سي | نرم افزار, بازي, کتاب, موبا
  • آپـــــــــــ
  • تبادل لینک
  • بازی ساز
  • تاج استقلال
  • وبلاگ هواداران استقلال
  • همه چیز از همه جا
  • وب سرگرمی تفریحی فان صدا
  • زیبـــــــــــــا چـــت
  • جاده های پر پیچ و خم عاشقی
  • جاده های پر پیچ و خم عاشقی
  • DL-I
  • تسكين لنگي بي افتخار
  • خبر پلیمر
  • سایت تفریحی
  • نایس اندروید
  • لنگر دانلود
  • بازی و برنامه های اندروید
  • برف موزیک
  • بازی و برنامه های اندروید
  • اخبار روز فوتبال
  • باباآب!
  • ??? ??
  • سلطان عشق استقلال وآرش
  • ادکلن مردانه بولگاری
  • ادکلن زنانه جادور
  • ادکلن مردانه وود
  • ادکلن مردانه لجند
  • ارسال ایمیل تبلیغاتی
  • هواداران جدگال استقلال
  • سکوت
  • سرگرمی:سوتی و خنده
  • ♥ ارتــــش کاپــیتان مجیـــــــدی ♥
  • کانون هواداران استقلال تهران
  • عكاسخانه
  • سمپادی ها
  • **خبرنو**
  • هاست سی پنل رایگان
  • ♛★ عقاب آسیا ♛★
  • دقیقه 90
  • فروشگاه اینترنتی میهن کالا
  • سایت تفریحی فانی فاز
  • فانی چت
  • سایت تفریحی فانی فاز
  • کاپیتان همیشگی فرهاد مجیدی
  • خرید کارت شارژ
  • کافه تنهایی
  • کیهان تکنولوژی
  • عینک آفتابی
  • دانلودها
  • اس ام اس تک
  • طرفداران استقلال
  • قالب ورزش نیوز
  • ویکی دانلود ها
  • خرید شارژ ایرانسل
  • خرید شارژ ایرانسل
  • JUST ESTEGHLAL
  • استقلال دریای عشق است
  • دل نوشته های مهدی
  • مجله اینترنتی فن نارنیا
  • ساسان اس ام اس
  • صدیقه و علیرضاحقیقی 88galaxy
  • prdesigner
  • تیم نرم افزاری دنیزسافت
  • کد آهنگ
  • آهای فرهاد مجیدی
  • چشمای فرهاد
  • توتو اس ام اس
  • سکــــوتـــــ ستآرهــــآ
  • استقلال قهرمان میشه
  • وبلاگ هواداران فرهاد مجیدی
  • سایت تخصصی دانلود موبایل
  • استقلال سرور پرسپولیسه
  • آبی پوشان
  • استقلال یعنی نفس
  • شیـــــــــرین
  • ضایع بازی
  • سکوت تنهایی من
  • دخـتران2 آتیــشه ی آبی
  • علی اکبر فـرقـانـی
  • ✚ عيشـ✖ـق مَــ‍‍טּ اســتِــقـلال ✚
  • یک قدم مانده به تو
  • ❤❤مجنون اس اس7کاپیتان فرهاد❤❤
  • اینجا همه چی در همه!!
  • .:| شارژ ایرانسل و همراه اول |:.
  • دوقلوهای افسانه ای
  • تـــآ رهـــــــایــــــــــےْ
  • هواداران متعصب استقلال
  • استقلال آبی ترین رنگ دنیا
  • وبلاگ هواداران استقلال تهران
  • سلطان آبی پوش
  • ارسال لینک
  • پیوندهای روزانه
    کاربران
    کدهای اختصاصی

    توی قـــلب ماهـــا هســـتی همیـــشــه

    جنگـــــــ ـنده،متعصـــــب،باهوش،آروم،بی سر وصــــ ـدا،بی حاشیه،پژمان منتظری...

    اسمش را که میگویم یاد آور خاطرات شیرین است برایم...!
    از او جز تعصب و همیشه بی نظیر ودلنشین چیزی را سراغ ندارم

    آری..

    از او اینها را سراغ دارم. . .
    تو به یاد داری یک بار حاشیه بسازد یا تو را برنجاند؟!
    از او بی احترامی به هوادارا را دیده ای ؟!

    به یاد داری جنگ ودعوا کند ؟! من که ندارم.او پژمان است! متعصب و دوست داشتنی ... آری او هنوز هم باتعصب است...

    شاید با رفتن او دلخور شدی...دلگیر شدی و صفت "پولکی" به او دادی اما یک چیز را میدانی ؟! در تمام این 6 سال هر که برای تو و قهرمان آبی ات ناز کرد او نکرد ...! هر که ناز داشت و نازش را خریدیم ناز او را نخریدیم آخر اهل ناز کردن وکلاس گذاشتن نبود.
    بی آلایـــــ ــــش ،ســـــاده ،آروم و باتعصب پژمان منتظری...
    در همه این 6 سال بودند کسانی که ادعای تعصبشان زمین وزمان را رسوا میکرد.ادعاهای پوشـــــــ ـــــالی و خــ ـــــالی!

    ادعاهایی که تنها برای تیتر روزنامه ها لذت بخش است نه برای دل تــــــو...

    بودند کسانی که ادعاهایشان چیزی جز یک دروغ رویایی وقشنگ نبود وحاصل آن شکستن دل تو شد.
    اما پژمان از آن مردانی ست که به عهد خود وفا کرد وباوفا ماند.

    به این رنگ ناب ودوست داشتنی وفادار بود ؛ هر سال نگرانی ماندن یا رفتنش را به دل تو راه نداد وماند ... دراولین روزها بی سروصدا ماندنی شد

    هر سال به او افتخار کردی.باز هم افتخار کن...
    او هنوز هم دوست داشتنی ست... هنوز هم پسر همین مکتب است،او متعلق به اینجاست.

    حال که رفته دعاهای قشنگت را بدرقه ی راهش کن...!

    هوادار؛ رفیق دیرین میدانم شاید ناراحتی ولی او راه دوری نرفته... من قلبش را حس میکنم که میان ماست.
    به هر دلیلی که رفت میدانم به هر دلیلی که شده برمیگردد...
    من به این که میگویم ایمان دارم...

    پژمان برمیگردد...

    سفر به سلامت مدافع همیشه دوست داشتنیِ آبی ...

    دعاهای خیرم را بدرقه راهت میکنم!
    بابت همه این سالها ماندنت و وفاداری به رنگ آبی از تو ممنونم!

    دوستت دارم باتعصب...

    همه قلبهای آبی دوستت دارند

    از همین حالا نظاره گر بازگشت تو هستیم مرد ِ آبی پوش استقلالی...
    ما همیشه تو را دوست داریم و رسم معرفت این را حکم میکند به پاس زحماتی که کشیدی قدردان تو باشیم و حق بدهیم به تو...
    متشکریم از تو پژمان باتعصب...

    دوری از تو غم دارد... اشک دارد! کم نبودی برایمان، پژمان بودی تو! دوستت داشتیم و دوری محبوب دوست داشتنی سخت است اما ما هواداریم و باید تحمل کنیم دیگــــــــــــــــــر!

    به خونه برگرد...خیــــــ ـــــلی زود ...

    11 گل شماره 33 برای استقلال

    لیگ هفتم

    گل اول پژمان با اون موهای قشنگش(اون موقع مُد بود!) برای استقلال به صبا دانلود

    گل دوم به ملوان دانلود

    لیگ هشتم گلی نزد

    لیگ نهم

    گل سوم به استیل آذین روی یه حرکت تیمی قشنگ دانلود

    گل چهارم هفته آخر به پیکان دانلود

    لیگ دهـــم

    پنجمیش به مس با پاس گل دوست صمیمیش ایمان مبعلی که بعدش رفت بغلش کرد دانلود

    گل ششم به پیکان که میرزاپور بهش پاس گل داد دانلود

    لیگ یــازدهــــم

    گل هفتم به راه آهن دانلود

    گل هشتم به صبا با یه حرکت قشنگ که خودش از دفاع شروع کرد دانلود

    لیگ دوازدهـــم

    نهمیش به ابومسلم توی جام حذفی دانلود

    دهمیش یه گل حـــساس به صنعت نــفت که واسه قهرمانی خیلی کمکمون کرد دانلود

    شیرین ترین گل دوران بازیش رو هم به الهلال زد دانلود

    نظر ناصرخان حجازی درباره منتظری



    ناصرحجازی مربی بود که منتظری رابه استقلال آورد...

    باورش داشت وبه خاطر همین ازاوخواست که ازاهواز به تهران بیاید وآبی پوش شود.وقتی ازاسطوره استقلال خواستند

    که ازمنتظری حرف بزندگفت :منتظری دراخلاق وبازی نمونه است٬بی حاشیه بودن این بازیکن خیلی به موفقیتش کمک میکند٬این مدافع جزوآن دست بازیکنانی است که درچندپست میتواند برای استقلال به بازی گرفته شودکه همین مسئله درموفقیتش خیلی نقش دارد

    به هرحال من براین باورم که اومیتوانددرتیم ملی به ثبات برسد.

    بـــر می گـــردی

    + پوستر قشنگ پژمان که توی استقلال جوان چاپ شد در ادامه مطلب


    ادامه مطلب
    درباره : دانلود کده استقلالی , خاطرات استقلالی ,
    امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

    بازدید : 219
    تاریخ : 06 / 03 / 1392 زمان : 19:3 | نویسنده : مدیر سایت | نظرات ()

    روایت سررشته داری از یکی از آخرین روزهای بودن اسطوره / گریه ی منصورخان برای حجازی

    محمد سررشته داری، مدیر روابط عمومی باشگاه استقلال خاطره غم انگیزی از روزهای آخر زندگی حجازی نقل کرده است

    می ترسم به او فکر کنم چرا که همیشه بدون استثنا بغضم می ترکد روزی را به یاد می آورم که ناصر خان با همان غرور همیشگی از پله ها بالا می آمد به طبقه چهارم که رسید یکمرتبه (طبقه روابط عمومی) درب را باز کرد و روی اولین صندلی نشست چشمهایش داشت از کاسه بیرون می زد!سینه اش خس خس بدی داشت و رنگش پریده بود!به سرعت به او آب رساندم و جلوی صورتش نیم خیز شدم و شانه هایش را مالیدم .

    مرد مغرور بیش از ده سال بود که با من ارتباط نزدیکی داشت و شاید به همین خاطر طبقه چهارم را انتخاب کرده بود....

    اندکی صبر کرد و آرامتر شد گفتم ناصر خان چرا با پله؟ نگاهی به من کرد و گفت مثل پیرمردها باید با آسانسور بروم؟حالم بده سرطان هم دارم اما هنوز زنده ام!

    همان روز با ناصر خان و منصور خان در طبقه پنجم ناهار خوردیم ناصر رو به منصور کرد و گفت:منصور یادته با هم مسابقه چلوکباب خوری دادیم؟ منصور خان برقی به چشمهایش نمایان شد و با شعف گفت آره ناصر چقدر خوردیم.. ناصر خان مکثی کرد و ادامه داد:

    حالا بیشتر از یک قاشق نمی تونم بخورم منصور خان خشکش زد ولی سریع ادامه داد بسه دیگه ناصر بیا با هم مسابقه بدیم... منم قند داره میکشتم اما هستم خودتو لوس نکن بیا .

    آن روز ناصر خان خجالت کشید اما منصور خان پس از کلی خندیدن کنار ناصر به راهرو رفت سیگارش را روشن کرد و حسابی گریه کرد ........


    چیزی ندارم برای تیتر ! خودتون بخونیـــد ...

    ناصر حجازی در اسلواکی به عنوان سرمربی دی استرادا مشغول به کار بود که دردی عجیب در پای چپش او را به دکتر کشاند. آدمی نبود که با هر کسالتی سراغ دکتر را بگیرد و زبان به گله و شکایت بگشاید.

    اما دردی که از لگن شروع میشد و به پایین تیر میکشید، امانش را بریده بود. پزشکان در همان اسلواکی تشخیص خود را داده بودند و به اطرافیانش گفته بودند، اما خودش هنوز نمی دانست.

    به توصیه آنها و با اصرار خشایار محسنی (مالک دی استرادا) به ایران آمد تا معاینات دقیق تری روی پایش بشود. میگفت: از سرمای اسلواکیه. این زمستان خیلی سرد بود. در زمین تمرین هم که باد میاد و به سرما زدگی پهلویم بی توجهی کردم. گاهی از درد شبها خوابم نمیبره و گاهی درد پایم رو فلج می کند. میگفت سیگارهم اذیتش میکند. دیگر نمیتواند دودش را تحمل کند و مدتی است آن را کنار گذاشته.

    وقتی اینها را میگفت، چیزی پشت چشمهای آتیلا میلرزید، اما هرگز حرفی نمیزد. خشایار خیلی خصوصی ماجرا را به من گفت. حقیقت خیلی وحشتناک تر آن چیزی بود که تصورش را بشود، کرد. مردی که سالها با کت بلیزر، دست نیمه در جیب شلوار و نگاه سربالا به افق های دور، شکست ناپذیر و غرورانگیز جلوه میکرد، حالا در برابر دردی کهنه و زخمی «تازه سر باز کرده»، قامت خم میکرد.
    چین های عمود بر ابروهایش، کم کم جای خود را به چین های موازی روی پیشانی اش داده بودند. هرگز نمیخواست سرش را خم کند و درد به ناچار کمرش را خم کرده بود.

    وقتی در تهران روی تخت معاینه دراز کشید،دکتر خیلی زود همان چیزی را فهمید که همکاران اسلواکش تشخیص داده بودند. کبودی که از پشت قسمت چپ لگن شروع شده بود و به بالا و پایین گسترش یافته بود. پزشکان بستری شدن را تجویز کردند برای معاینات دقیق تر. اما خوابیدن برای اویی که سالها ایستاده بود، کاری دشوار می نمود.
    وقتی که تشخیص ها جایی برای شبهه نگذاشت، خودش هم فهمیده بود که این دردِ جانکُش و قدیمی در پایش، آمده که از پای درآوردش. 

    تلفن «توفان» دوست قدیمی ناصرخان و بغضی که در گلویش بود روزها را غیرقابل تحملتر میکرد.
    بیمارستان کسری... اولین بستری شدنش. آتیلا بیرون اشک میریخت و قبل از رفتن به اتاق آنها را پاک می کرد. آن روز وقتی آتیلا برای فرهاد تعریف کرد که دکترها حتی امید به زنده ماندنش تا 6 ماه آینده نمیدهند، چشمهایمان خیره به لب های او مانده بود. باورمان نمیشد که چه میگوید.

    گفت که سرطان – این سرطان لعنتی – مدتهاست که در دلش جا خوش کرده. از تهران تا مشهد و تبریز و دونایسکا استردا همه جا با او بوده و ذره ذره در سکوت جانش را خورده است.
    علی جباری، جواد قراب و اکبر کارگرجم هم خودشان را رساندند. باورشان نمیشد کسی که روزی پشت سرشان مثل شیر می ایستاد و نعره اش تا 18 قدم حریف همه را میلرزاند، حالا روی تخت سفید نای بلند شدن ندارد.

    باشگاه دی استرادا به او اطمینان داد که منتظر سلامتی اش می مانند. خشایار محسنی که خود در وین پزشکی خوانده، میدانست که تنها حفظ روحیه میتواند حجازی را بیشتر سرپا نگه دارد. بازیکنان و شاگردان اسلواکیایی و ایرانی اش برای پیام فرستادند و برای سلامتی اش دعا کردند. نامه سرآلکس فرگوسن که به کوشش جاوید فراهانی – یک خبرنگار ایرانی در لندن - از بیماری حجازی مطلع شد هم به او روحیه ای مضاعف بخشید. 

    توصیه به شیمی درمانی بود. بعدها گفت که اگر به خودش بود، تن به شیمی درمانی هم نمیداد فقط بخاطر خانواده اش این کار را میکند و بعد تا مدتها به هیچ عکاسی اجازه نداد عکسش را بگیرد. میگفت دلش نمیخواهد چهره ی ای که دوستدارانش همواره از او را دیده اند، شکسته شود. میدانست که صلابت گذشته از تصویرش دور شده، از این رو آینه های خانه از او قایم میکردند. 

    اما ناصر دوباره بلند شد. دوباره کمر راست کرد. روحیه اش برگشت. چند دقیقه ای تا شروع بازی با الجزیره مانده بود به شدت درگیر مقدمات بازی بودیم. سایه اش در تاریک و روشن تونل پدیدار شد. آرام آرام از پیچ تونل پیچید. نحیف از رنج و درد شیمی درمانی. کلاه لبه دارپشمی به سرگذاشته بود و با کاپشن نیم تنه ای که هر دو مشکی بودند، یادآوری میکرد که هنوز خوشپوش ترین فوتبالی است که میشناسیم. انگار دلش برای روزهایی تنگ شده بود که در همین تونل خودش را گرم میکرد تا به زمین برود. تا آن 30 متر تا درِ رختکن را بیاید, حجازی جوان 4 بار رفت و برگشت این مسیر را استارت زده بود. ولی حالا سخت بود...

    آمد تا یک بار دیگر روی نیمکت های چوبی توی آن رختکن های نمناک و کم نور بنشیند. دلش میخواست یک بار دیگر بوی نمی را که با بوی عرق تن بازیکن ها و عطر چمن تازه مخلوط شده به ریه های زخم خورده اش بکشد. یک بار دیگر... یا شاید آخرین بار...

    آخرین بار که به باشگاه آمد موهای سرش درآمده بودند. کم پشت و کوتاه. دایم عطش داشت. بطری آب معدنی کوچکی که همراهش بود را به سختی حمل میکرد. میگفت این دستم بالا نمی آد. خیلی اذیتم میکنه. به دکتر گفتم حتی اگه شد عصبشو قطع کنه، قطع کنه که اقلا شبا بتونم بخوابم. 

    یاد اون صحنه افتادم که تو جام جهانی آرژانتین از درد کتف اخمهایش توی هم میرود. اما باز هم ادامه میدهد...
    در تمام این سالها که از نزدیک میشناختمش حجازی برای من اسطوره نبود، چون اسطوره ها دست نیافتنی هستند؛ او انسانی بود مثل ما که روح سرکش و بزرگی داشت.

    وقتی برای بستن در بطری آب از تهرانی (کارمند باشگاه) کمک خواست, طاقت نیاوردم. از اتاق زدم بیرون( ... ) باورم نمیشد. این همون ناصر خانه که با ضرب دستش توپ پشت خط وسط زمین پایین میومد، حالا حتی در پلاستیکی بطری آب هم براش بد قلقی میکنه؟

    دیوانه کننده بود، اما نمیشد چیزی گفت. وقتی خودش گفت: «من که میدونم امروز فردا رفتنی ام، گفتم اقلا حرف دل مردم رو بزنم و برم...» حتی سکوت بی انتهای حاضرین هم نمیتوانست از سنگینی فضا کم کند.

    خودش سکوت را شکست و گفت: میخوام برم بالا، اگه میشه بیاین در این آسانسور رو باز کنین که خیلی سنگینه.
    یکی از همکاران پیشقدم شد تا همراهیش کند. آخرین بار بود که دیدمش، خداحافظی کردیم در را بستم و آسانسور بالا رفت... بالای بالای بالا...

    فکر زجرهایی که کشید هم اشک آدم رو درمیاره ...

     

    درباره : خاطرات استقلالی ,
    امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

    بازدید : 184
    تاریخ : 02 / 03 / 1392 زمان : 22:39 | نویسنده : مدیر سایت | لینک ثابت | نظرات ()

    دومین سالگرد میــــلاد مرگ عشـــق

    ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ... ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺳﺨﺘﻪ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ , ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ! كاﺭﻫﺮ ﮐﺲ نيست . ﺁﺧﺮ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﻧﺎﺻﺮﺣﺠﺎﺯﯼ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢ ... ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﭼﻮﻥ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ... ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﺍﺕ ﺭﺍﺑﻨﻮﯾﺴﯽ ... 

    ﺁﺧﺮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ ﺗﺼﻮﯾﺮﯼ ﺍﺯ ﻋﻈﻤﺖ ﻋﺸﻖ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﮐﺎغذ ﺳﻮاﺮ ﮐﺮﺩ ؟!  ﺗﻮﺻﯿﻔﺶ ﻧﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﻦ , ﮐﺎﺭ ﻫﯿﭻ ﻗﻠﻤﯽ ﻧﯿﺴﺖ ; ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻗﻠﺒﻤﺎﻥ ﺣﺲ ﮐﻨﯿﻢ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺗﻮﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢ ... ﺑﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺭﺳﯿﺪﻡ ... 

    ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢ ﺗﺎ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻗﻠﺐ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﮐﻨﻢ ... ﻣﻦ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢ ﻭ ﺗﻮ ﻟﻤﺴﺶ ﮐﻦ ! ﻣﻦ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢ ﻭ ﺗﻮ ﺩﺭﮐﺶ ﮐﻦ ! ﻟﻤﺲ ﮐﻦ ﺗﮏ ﺗﮏ ﮐﻠﻤﺎﺗﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢ ...!

    ﻧﺎﺻﺮﺧﺎﻥ ﺣﺠﺎﺯﯼ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﻢ ﻫﻮﺍﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻣﺠﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺁﻭﺍﯼ ﺳﺎﻭﻩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﭽﮕﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﺑﻮﺩﻡ را ﻭﺭﻕ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺗﺎ ﻋﮑﺲ ﯾﺎ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻢ ... ﺗﻮ ﻫﻤﻮﻥ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﭽﮕﯽ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻫﻤﻪ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﯼ

    ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﻮﺳﺘﺮﻫﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺧﯿﺲ ﺍﺷﮏ ﻣﯿﺸﻮﺩ...    ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺭﺍ ﻣﺮﻭﺭ ﻣﯿﮑﻨﻢ .

    ﯾﺎﺩ ﻋﻈﻤﺖ ﻧﮕﺎﻫﺖ ... ﯾﺎﺩ ﺻﻼﺑﺖ ﺻﺪﺍﯾﺖ ... ﯾﺎﺩﻏﺮﻭﺭ ﻭ ﺍﺑﻬﺘﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﻔﺘﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﻡ , ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻫﺮﺍ ﻣﯿﮑﻨﺪ , ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭ ﯾﻪ ﺩﻝ ﺳﯿﺮ ﺩﺭﺩ ﻭﺩﻝ ... ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﺍﺷﮏ ﻫﺎ ﺑﺮ ﮔﻮنه ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ...
    ﺍﯼ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺁﺑﯽ ﻋﺸﻖ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ 2 ﺳﺎﻝ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻪ  ﻧﮑﺮﺩﻡ ﻫﯿﭻ !

    ﺑﺎﻭﺭﺵ ﺴﺨﺖ ﺗﺮ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ... ﻫﻤﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﯽ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ : ﺩﺭﻭﻏﻪ ﺩﺭﻭﻏﻪ !"  ﻫﻤﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﻭﻟﯽ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﻧﺎﺻﺮﺧﺎﻥ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﮐﻨﻢ ...  ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﭼﺸﻢ ﺍنتظاﺮ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺯﺩﻩ ﻭﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﮊﺳﺖ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺳﺮﺗﻤﺮﯾﻦ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﻣﯽ ﺁﯾﯽ ... ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﯽ ﺟﻔﺎ ﻧﮑند ﺩﺭ ﺣﻘﺖ ...

    ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﻧﺎﺻﺮﺧﺎﻥ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ... ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﺩﺍﺭﺍﻥ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺷﻌﺎﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﻭ ﺗﻮ ﺩﺳﺖ ﺗﮑﺎﻥ ﻣﯿﺪﻫﯽ .... ﺩﺳﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﻪ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﺗﮑﺎﻥ ﺑﺪﻫﯽ , ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺳﺮﻭ ﻣﻐﺮﻭﺭﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ... 

    ﺑﺨﻨﺪ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺁﺑﯽ ﻋﺸﻖ

    ﺁﺭﯼ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺗﻮ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻮﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺷﮏ ﻫﺎ ﺑﯽ ﺍﺭﺍﺩﻩ  ﺟﺎﺭﯼ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ... ﻋﺸﻖ ﺟﺎﻭﯾﺪ , ﻗﻬﺮﻣﺎﻥ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ من ! ﻣﻦ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻋﺎﻟﻤﯽ ﺩﺍﺭﯾم ... ﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪﺍﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ حوﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻣﺎ ﻫﺴﺖ ...
    ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺣﺎﻝ ﻭﻫﻮﺍﯼ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ از ﺍﯾﻦ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ها را ﺑﮕﻮﯾﻢ ؛ ﯾﮏ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ , ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ...

    ﺳﺎﻟﮕﺮﺩ ﺁﻥ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﭘﺮ ﺷﮑﻮﻩ ﻭ ﭘﺮ ﻋﻈﻤﺖ ﻋﺸﻘﺖ ﻫﺴﺖ ... ﺩﻟﺖ ﺭو ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﻭﺧﻮﺩﺕ ﺭو ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻫﺮﺍ ﻣﯿﺮسوﻧﯽ , ﻗﻄﻌﻪ ﻧﺎﻡ ﺁﻭﺭﺍﻥ ... ﭘﯿﺶ ﻧﺎﺻﺮﺣﺠﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪﯼ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﺳﺖ ... ﺣﺎﻝ ﻭﻫﻮﺍﯼ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﺶ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺳﺖ ... ﺁﻥ ﺟﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺯﺍﺭ ﺯﺍﺭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﺩ ...  

    ﺑﺎﻻﯼ ﻗﺒﺮ ﺳﯿﺎﻩ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﯼ ﻭ ﺯﻝ ﺯﺩﯼ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﭘﺮ ﻋظمت ﻭ ﺗﺼﻮﯾر ﭘﺮﻋﺸﻘﺶ ... ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ , ﺩﺭﺩ ﻭ ﺩﻝ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﻣﺎ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻫﺪ ﻧﯿﺴﺖ ... ﺯﯾﺮ خرﻭﺍﺭﻫﺎ ﺧﺎﮎ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ... ﺯﯾﺮ ﯾﮏ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺳﻔﯿﺪ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ ! ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﺎ او ﻫﻢ ﮐﻼﻡ ﺷﻮﯼ ... ﺁﺥ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺣﺴﺮﺕ ﺑﺰﺭﮔﯽ ...

    ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻪ ﺍﻭن ﻋﺸﻖ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﺍﯾﺖ ... ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺭﺩﻭﺩﻻﺕ ﺭﻭ ﺑﺪﻩ ! ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻧﺎﺻﺮﺧﺎﻥ ﺣﺠﺎﺯﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻪ ﻭ ﺑﻬﺖ ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺰﻧﻪ ... ﺁﺥ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺲ ﻭﺣﺎﻟﺖ ﺭو ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ ...

    ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﻭﺑﻬﺸﺖ ﺯﻫﺮﺍ ... ﺁﺥ ﮐﻪ چه ﻋﺸﻘﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﺖ ﻭﻗﺖ ﮔﺬﺭﺍﻧﯽ ...! ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍ , ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﯾﺴﺖ ﺑﯿﻦ ﻧﺎﺻﺮ ﻭ ﺗﻮ ...! ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﻣﯿﺒﺎﻟﯽ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ ! ﺑﻪ ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ براى ﻟﻘﻤﻪ اى ﻧﺎﻥ ﺳﺮ ﻫﯿﭻ ﺳﻔﺮه ﺍﯼ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﻧﻨﺸﺴﺖ ﻭ ﺩﺳﺖ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻭ ﻧﺎﮐﺲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﺮﺩ ...! ﺍﯾﻦ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﭘﺮﺻﻼﺑﺖ ﻭ ﭘﺮ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻏﺮﻭﺭﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍيت كه ﭼﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻗﺎﺑﻞ ﭘﺮﺳﺘﺶ ﺍﺳﺖ ﻭ ستاﯾﺶ ...!

    ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺗﻮ ﻭ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ...! ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺁﺥ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺳﺖ ...

    در بــــــــازی مــــردانگـــــــــی

    نامـــــــردهـــــا بازنــــده اند

    ناصـــر حــــجازی ها ولــی

    تا مـــرگ دنیا زنــده انـد

    درباره : خاطرات استقلالی ,
    امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

    بازدید : 141
    تاریخ : 02 / 03 / 1392 زمان : 11:2 | نویسنده : مدیر سایت | لینک ثابت | نظرات ()

    فردا می شود 2 سال ... !

    تقویم انگار دارد 731 را نشان میدهد !

    دارم درست میبینم مثل اینکه فردا 731 است!!! قلبم تیر میکشد،  نگاهم میچرخد و در سمت روبرو ثابت میماند...

    شلیک صدای خنده ام به هوا میرود. ای بابا! انگار باز خیالاتی شدم...

    تو آنجا ایستاده ای و به من لبخند میزنی... با آن موهای ریخته و صورتی تکیده اما با همان ابهت و غرور قدیمی...

    به تو لبخند میزنم و از روبرویت کنار میکشم تا خودت را در آینه ببینی! میگویم : ببین مرد! دیگر پیر شدی... و تو باز هم میخندی....

    از توی آینه نگاهت میکنم، اما این بار روی دیوار روبرو یک قاب عکس قدی میبینم... تویش یک پیر مرد بلند قد با شانه های افتاه ،موهای ریخته اما نگاهی پر از عشق و امید یک دست مشکی پوش، پشت به زمین فوتبال به من لبخند میزند...  گوشه ی قاب عکس ربان مشکی کوچکی خود نمایی میکند...

    حرصم میگیرد! پیر مرد توی قاب عکس با سماجت لبخند میزند، انگار همه چیز آرام است و هیچ اتفاقی نیافتاده...

    فریاد میزنم: بس است دیگر، کی میخواهی دست از این خنده ها برداری؟! مگر نمیبینی همه چیز به هم ریخته؟! مگر نمیبینی تمام شده؟!  مگر نمیبینی فردا 731 امین روزی است که رفته ای و برنگشته ای... این لبخند را تمام کن... خنده هایت دروغ است... با همین خنده بود که گفتی: ( بهار حتما خوب میشوم)!!!.... اما بهار که آمد تو پر کشیدی... مثل شکوفه  صورتی سیبی که توی چنگ باد اسیر میشود میرود و دیگر هیچ وقت پیدایش نمیشود...

    تو را به خدا این لبخند را تمام کن عقاب... دلم میگیرد....اینجوری انگار همین نزدیکی هایی... انگار سفر رفته ای و قرار است چند روز دیگر برگردی... بی معرفت حتی فرصت خداحافظی هم ندادی... انگار یادت نبود بدون تو دل بهانه میگیرد و بغض و نفس سخت با هم رفیقند ...

    " از آخرین پرواز بی بازگشت عقاب دو سال گذشت!!.... تو باور کرده ای کوچش را؟... من که نمیتوانم"

    درباره : خاطرات استقلالی , مطالب دیگر ,
    امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

    بازدید : 100
    تاریخ : 01 / 03 / 1392 زمان : 17:23 | نویسنده : مدیر سایت | لینک ثابت | نظرات ()
    پرســه در خاطرات در خـــانه ناصـــرخان

    امیر صادقی پناه

    گاهی اوقات دلتنگی به قدری زیاد می شود که گویی ریسمانی را دور گلویت گره زده اند و تا مرز خفه شدن پیش می روی، خفگی که نوشدارویش قطرات اشکی است، تا آرامت کند و ریلکس کنی اما باز در خلوت خودت نمی توانی دلتنگی ات را فراموش کنی.

    به گزارش اوج نیوز،دو سال پیش همین روز ها بود که ناصرخان حالش بد شد و وقتی خبر دهان به دهان چرخید و همه گیر شد، سیلی از هوادارانش بود که راه بیمارستان کسری را در پیش گرفت. با این امید که اسطوره دوباره برگردد و کنار ما باشد، دوباره انتقاد کند و حرف دل مردم را بگوید... انتقاداتی که به مزاج خیلی ها خوش نمی آمد و بماند که همان ها آمدند و عکس یادگاری شان را کنار حجازی گرفتند و ...

    بگذریم... دلم گرفته بود... شماره را گرفتم ...09121060300.......... بوق... بوق.... کسی گوشی را بر نداشت، برخلاف آن موقع ها که می رفت روی پیغام گیر... آخر دیگر پیغام گیری وجود ندارد... حال و روز خوبی نبود. وسایل را جمع کردم و پشت رل نشستم. در میان ترافیک سنگین مدرس و همت و صیاد بالاخره به درب منزل رسیدم...

    دستم می لرزید. زنگ اول را فشار دادم و در باز شد. در لابی همکف امیر ارسلان و جانان در حال بازی بودند، امیرارسلان به دنبال یار برای فوتبال بود و جانان با حال و هوای خودش فقط دنبال توپ می دوید.

    در را که باز کردم امیر ارسلان عصبانی شده و توپ را به زمین کوبید و به سمت طبقه اول رفت. در حالی که صدای گریه جانان از برخورد امیرارسلان فضا را پر کرده بود، نوه بزرگ ناصر خان زیر لب غرغر می کرد و پله ها را در حالی که پایش را به زمین می کشید بالا می رفت:«اه... بابا ناصرم نیست با هم فوتبال بازی کنیم...»

    پشت سر امیر ارسلان راه طبقه اول را در پیش گرفته بودم... برایم جالب بود که هدف او چیست. سریع درها را باز می کرد و پیش می رفت... آنقدر جلب حرکاتش شده بودم که یادم رفت به بقیه اعضای خانواده سلام کنم.

    آتیلا، خانم شفیعی، آتوسا، سعید رمضانی و ... همه آنجا بودند و من غرق در رفتار امیر ارسلان. دنبالش رفتم و یک لحظه دیدم من و امیر ارسلان در اتاق ناصرخان هستیم. سکوت خاصی که به وجود آمده بود را امیر ارسلان با صدای بوسه ای بر قاب عکس باباناصر شکست... کمی بعدتر جانان که به سختی خودش را به اتاق باباناصر رسانده بود هم از امیر ارسلان الگو برداشت و بعد در آغوش پسر دایی قرار گرفت...

    یک لحظه به خودم آمدم... فهمیدم چقدر رفتارم عجیب بوده... غرق در احساسات امیر ارسلان بودم. رفتم به سمت پذیرایی... جایی که همه اعضای خانواده حجازی نشسته بودند. چقدر محفل گرم و صمیمی بود. همه صندلی ها پر بود. جای همیشگی ناصر خان را هم با قاب عکسی که داشت دست تکان می داد پر کرده بودند.

    مرور خاطرات باباناصر... خاطراتی بسیار شیرین که نمی توانستم بی خیال شنیدن آنها شود. عروس خانواده حجازی از روز تولد جانان گفت. ناصرخان وقتی وارد بیمارستان شد و جانان را دید خیلی جدی گفت: «خداراشکر شکر زیبایی اش به خودم رفته، به هیچ کدام از شما دوتا نرفته!»

    اولش فکر کردم شوخی می کند اما بعد فهمیدم شوخی در کار نیست. سعید رمضانی داماد حجازی از بازی فردای شب خواستگاری اش از آتوسا گفت. بازی که برخلاف همیشه ناصرخان او را روی نیمکت گذاشته بود:« دقیقه 85 رفتم تو زمین و یک پاس گل دادم. یک بر صفر بازی بردیم.

    وقتی آمدیم بیرون ناصرخان به عمو اصغر(حاجیلو) گفت این پسره کجاست؟ فکر کردم می خواهد تشویقم کند. وقتی رفتم سمتش گفت تو چرا گل نزدی؟!»

    صدای خنده فضا را پر کرده بود که امیر ارسلان به یاد بازی پلی استیشنش با باباناصر افتاد: «یک روزی بود که خیلی حوصلم سر رفته بود، باباناصر را راضی کردم با من پلی استیشن بازی کند. 10 گل به او زدم که عصبانی شد و رفت. به من گفت اگر مردی بیا بریم تو زمین تا فوتبال را به تو بفهمانیم.»

    خانم شفیعی هم در همین حین یاد قرارداد ناصرخان با ماشین سازی تبریز افتاد: «آنقدر خجالت کشیدم. تلفن زنگ خورد و من هم گوشی را برداشتم. گفت من مدیرعامل باشگاه ماشین سازی هستم، یک شماره حساب به من بدهید که پول قرار داد آقای حجازی را به آن واریز کنیم. فوری زنگ زدم ناصر گفتم چرا یک حساب باز نمی کنی؟ مردم از خجالت!»

    در همین حال و هوا عروس ناصر خان خاطره شب خواستگاری برایش زنده شد: «داشتیم بر سر تعداد مهمانان صحبت می کردیم که ناصرخان گفت 50، 60 نفر بیشتر دعوت نکنید. گفتم ناصرخان من فقط دوستانم 50، 60 نفر می شوند که خیلی جدی به من گفت مگر از من معروف تری که 60 تا دوست داری؟»

    با مرور این خاطرات همه قهقهه می زدند و برایشان چنین فضایی جالب بود اما آتیلا و آتوسا با لبخندی بر لب به نقطه ای در جلوی مبلی که روی آن نشسته بودند، خیره شده بودند. انگار خاطراتی که با پدر داشتند همگی از ذهنشان مرور می کرد. سعید رمضانی رشته افکار آتوسا را پاره کرد و پرسید به چه فکر می کنی؟

    همسرش پاسخ داد: «به اینکه بابا برایم ماشین خریده بود. آنقدر حساس بود که هرشب می رفت پارکینگ دور و برش را نگاه می کرد مبادا تصادف کرده باشم! گفته بود اگر تصادف کنی ماشین را می گذاری داخل پارکینگ و سوییچش را هم تحویل می دهی»

    صدای خنده جمع بلند شد. آتیلا که از ابتدا هیچ حرفی بر زبان نیاورده بود، ناگهان نتوانست خنده اش را کنترل کند. با همان حالت که می خندید گفت: « بهترین هدیه تولدم را از بابا گرفتم. چه BMW بود. هرچه گفتم نمی خواهم گوش نکرد.»

    صدای سعید آمد:«تو هم که چقدر دوست نداشتی!»

    مدت زیادی آنجا بودم. دیگر کم کم باید می رفتم. خداحافظی کردم و همینطور که قاب های عکس ناصر خان را نگاه می کردم از آسانسور پایین آمدم اما طبق معمول کیف پولم را جا گذاشته بودم. در کمال شرمندگی برگشتم و دیدم خانواده حجازی کلیپ هایی که برخی خوانندگان برای اسطوه خوانده اند را تماشا می کنند. با اصرار خانم شفعی نشستم و چای خوردم و از دیدن کلیپ ها لذت بردم.

    ماندن در آنجا اگرچه کنار ناصرخان بودن را به من القا می کرد اما حس غریبی را برایم به دنبال داشت. خانه اسطوره بدون اسطوره. تصمیم رفتن گرفتم و از در خانه بیرون زدم. همین که ضبط ماشین را روشن کردم موزیکی پخش شد که چند دقیقه قبل به یاد اسطوره آن را گوش داده بودم.

    در راه برگشت بودم که مدام به این بیت شعر در ذهنم زمزمه می شد:

    من آن گلبرگ مغرورم که می میرم زبی آبی
    ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

    خیابان ها را سرگردان می گذراندم و تا به مقصد برسم اتفاقاتی که رخ داده بود، تکرار شد. بعضی هایش لبخندم را در پی داشت اما آخرش...

    درباره : خاطرات استقلالی ,
    امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

    بازدید : 130
    تاریخ : 31 / 02 / 1392 زمان : 0:42 | نویسنده : مدیر سایت | لینک ثابت | نظرات ()

    قهرمانی به یاد ماندنی در جوار امام رضــــا

    امروز 6 اردیبهشت ...

    یه روز خاطره انگیز برای ما آبی ها . روزی که هیچکس به قهرمانی امیدی نداشت ولی با شاهکار ذوب و غیرت بچه ها روز آخر قهرمان شدیم .

    حالا ادامه ی مطلب ...

    دانلود مستند دیـــدنی آبی استقلالی 2 که روز قبل و روز بازی و اتفاقات بعد از بازی با پیام رو خیلی قشنگ به تصویر کشیده ...

     و دانلود گل ها و کلیپ هایی از اون بازی

    کسایی که مستند رو ندیدید ادامه مطلب یادتون نره


    ادامه مطلب
    درباره : خاطرات استقلالی ,
    امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

    بازدید : 300
    تاریخ : 06 / 02 / 1392 زمان : 13:41 | نویسنده : مدیر سایت | نظرات ()
    دلتنــــگ اسطوره ی آبی
     


    26 روز دیگه میشه 2 ســــــال ! باورم نمیـــشه ...
    درباره : خاطرات استقلالی ,
    امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0

    بازدید : 109
    تاریخ : 06 / 02 / 1392 زمان : 9:12 | نویسنده : مدیر سایت | لینک ثابت | نظرات ()
    آخرین مطالب ارسالی
    صفحات سایت
    تعداد صفحات : 3
    کلیه امکانات و قالب این سایت محفوظ می باشد
    طراحی شده توسط سوت گراف